۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

یک خانواده با شش شهید – کوچکترین عضو خانواده سخن میگوید




یک خانواده با شش شهید – کوچکترین عضو خانواده سخن میگوید


سوال : محمد تو عضوي از خانواده مجاهد پرور و و والامقام دكتر شفايي هستي وقتي به خانه تان حمله كردند و مادر را دستگير كردند چه اتفاقي برايت افتاد مي خواهيم يك بار از زبان خودت بشنويم
محمد شفايي :من در خانه خوابيده بودم كه ديدم مادرم مرا بيدار مي كند. وقتي بيدار شدم ديدم چند پاسدار اطراف ما هستند چند زن با چادر مشكي بودند و يك پاسدار ريشي. مادرم به من گفت كه اينها آمده اند و مي خواهند من را ببرند. همانطور كه پدرت را ديگر بر نگرداندند من را هم ديگر برنخواهند گردادند. آخر چند روز قبلش همين صحنه در مورد پدرم تكرار شده بود و پاسداران به خانه ريختند و پدرم را بردند. من كه فهميدم ديگر اين آخرين ديدار با مادرم است شروع به گريه كردم در آن موقع 7 ساله بودم. من با گريه شروع كردم به لگد زدن به پاسداري كه آمده بود مادرم را ببرد ولي او به حالت تمسخر آميزي مي خنديد و مي گفت برش مي گردانيم. خنده هاي كريه آن پاسدار همچنان جلوي چشمم است....
مادرم دستم را گرفت و من را به در خانه همسايه مان برد. آخر ديگر من تنها بودم و هيچ كس ديگر نبود كه پيش او باشم. به همسايه مان گفت كه اين محمد پيش شما باشد. اگر عمويش آمد او را تحويل او بدهيد و اگر نيامد خودتان بزرگش كنيد. بعد از آن ديگر مادرم را زنان چادري احاطه كردند و او را به داخل ماشين بردند و من ديگر مادرم را نديدم.
چند روز بعد كه همچنان در خانه همسايه مان بودند، ديدم مجيد، دومين برادرم به در خانه همسايه مان آمد. او سوال كرد كه چرا هرچه در مي زنم كسي در خانه خودمان را باز نمي كند؟ و من ماجرا را برايش توضيح دادم. مجيد عزيز من كه آن موقع فكر مي كنم 16 سال داشت و خيلي نحيف و لاغر اندام هم بود، از ديوار خانه همسايه مان داخل خانه خودمان پريد و يكسري اسنادي را كه مي خواست برداشت و رفت. آن هم آخرين بار بود كه من مجيد را ديدم.
سوال : چطور فهميدي كه مادر و پدر و به دنبال آن خواهر و برادرهايت اعدام شده اند ازكجا فهميدي و با اون سن وسال كم چه احساسي داشتي؟
محمد شفايي: بعد از مدتي كه من پيش همسايه مان بودم، عمويم كه آن موقع شيراز زندگي مي كرد، به اصفهان آمد و من را به پيش خودش به شيراز برد. نمي دانم دقيقا چقدر گذشته بود ولي همواره مي خواستم از پدر و مادرم سوال كنم كه كجا هستند. چرا من را به ملاقاتشان نمي برند؟ ولي نمي خواستم اين سوالها را از كسي بپرسم. چون با آخرين جمله اي كه مادرم به من گفت كه ديگر بر نمي گردد، براي خودم روشن بود كه چه اتفاقي خواهد افتاد. يك روز عمويم كه از مسافرت آمده بود، ديدم خيلي ناراحت است. لباس سياه هم پوشيده بود. بدون هيچ مقدمه اي از او پرسيدم عمو، بابا و مامان اعدام شدند ؟!! عمويم نگاهي به من كرد و يكدفعه بغضش تركيد و زد زير گريه و من را بغل كرد. در آن لحظه خيلي ميخواستم گريه كنم. ولي بيشتر از هرچيز، يك احساس درونم مي گفت كه گريه نكن تا كسي تو را شكسته و فرو رفته در خود نبيند. اگر چه كه 7 سال داشتم ولي دروان بچگي من ديگر تمام شده بود. چند سال بعد وقتي بر مزار پدر و مادرم مي رفتم، و در ديالوگ با مادران و پدران ساير شهدا، فهميدم كه اعدام پدر و مادرم به همراه مجيد با همديگر، و همراه 50 مجاهد ديگر در روز 5 مهر سال 60 بوده است.
در مورد برادر بزرگم جواد، چون تهران بود اصلا خبري از او نداشتم كه چه اتفاقي براي او افتاده است. خبر شهادت او رو فكر مي كنم از خواهرم زهره وقتي كه از زندان آزاد شده بود شنيدم. من جواد رو خيلي دوست داشتم. چون خيلي مهربان بود. وقتي از تهران به اصفهان مي آمد، ساعتها در خانه مي نشست و با پدر و مادرم بحث مي كرد و اونها رو در جريان اخبار و وضعيت قرار مي داد. من هم كه زياد چيزي ازحرفهاي اونها نمي فهميدم يك جايي لم مي دادم و به چهره جواد زل مي زدم. چون خيلي دوستش داشتم. و الان ديگر او رو هم از دست داده بودم.
سوال : چطور فهميدي كه مادر و پدر و به دنبال آن خواهر و برادرهايت اعدام شده اند ازكجا فهميدي و با اون سن وسال كم چه احساسي داشتي؟
محمد شفايي : در مورد خواهر بزرگترم مريم، دقيقا يادم نيست كه كي فهميدم كه او شهيد شده. ولي يادم هست كه همواره آرزو مي كردم كه او حداقل ديگه زنده مونده باشه.
يادم مي ايد كه با خواهرم زهره وقتي شيراز بوديم به زور راديو صداي مجاهد را كه با كلي پارازيت پخش مي شد مي گرفتيم. صداي مجاهد اسامي شهدا رو اعلام مي كرد. مي خواستيم ببينم كه آيا مريم هم جزء شهدا هست يا نه. من اسم او را بعنوان شهيد نشنيده بودم و
همه اش در آرزوها و روياها يم تصور مي كردم كه يك روز او را دوباره ببينم. ولي ساليان بعد فهميدم كه به همراه همسرش حسين جليلي پروانه كه من او را نديده بودم، در يك درگيري خياباني با پاسداران در ارديبهشت سال 61 شهيد شده اند.
سوال : توي اون شرايط نزد چه كسي نگهداري ميشدي و چه رفتاري با تو داشتند؟
محمد شفايي : بعد از بردن مادرم تا مدتي، يادم نمي آيد چند روز يا چند هفته شد، پيش همسايه مان بودم. آنها سه يا چهار تا بچه داشتند كه دو تايشان هم سن و سال خودم بودند. اگر چه آنها همسايه ما بودند و هيچ رابطه خويشاوندي نداشتند ولي محبتهاي بيكرانشان را همواره نثار من مي كردند.
واقعا احساس غريبي بينشان نمي كردم. يادم مي آيد كه يك روز كه با آن دو بچه همسايه مان توي كوچه راه مي رفتيم، بچه هاي خانواده فالانژي كه توي همسايگي ما بودند آمدند سراغ من براي اينكه من را اذيت كنند. به من مي گفتند بچه منافق و .... آن دو خواهر كوچك خودشان را جلوي من انداختند و هرچه بد و بيراه بود به آنها گفتند و دست من را گرفتند و به خانه خودشان بردند.
بعد ازاينكه از پيش آن خانواده به نزد عمويم رفتند، ديگر آن خانواده را نديدم ولي همچنان محبتهايشان را به ياد مي آورم.
نمي دانم خدا چه حكمتي دارد ولي همواره در تمام زندگي ام هيچ گاه فكر نكردم كه خدا من را رها كرده باشد. اگر چه خيلي چيزها را از دست مي دادم و برايم نديدن همه كساني كه دوستشان مي داشتم سخت بود، اما مثل اينكه يك كسي از او بالا هوايم را دارد و در هر پروسه اي فرشته هاي خودش را در قالب يكسري نفرات مي فرستاد كه محبت را نثارم مي كردند.
بعد از آن پروسه پيش عمويم كه در شيراز بود رفتم. عمويم عاشق پدرم بود. چون پدرم پسر بزرگ خانه بود و برايم عمويم جاي پدرش بود. خبر شهادت پدر و مادرم هم ضربه روحيه خيلي شديدي به او بود و بعد از آن واقعا شكسته شد. به همين خاطر عمويم سعي مي كرد همه عشق و علاقه اي كه به پدرم داشت را نثار من كند. هيچگاه با من مثل بچه رفتار نمي كرد. در كارهاي مختلف با من مشورت مي كرد. خيلي به من احترام ميگذاشت. خيلي از مسائلي را كه پيش هيچ كس نمي گفت پيش من مي گفت. خلاصه اينكه تكيه گاه بزرگي برايم بود. چند سال بعد در اثر همه فشارهايي كه به او آمد، دچار سكته قلبي و مغزي توام با هم شد و بلافاصله فوت كرد.
فقدان او هم براي من ضربه عاطفي خيلي شديدي بود. چرا كه در آن پروسه ديگر خواهرم هم نبود و عمويم را هم از دست داده بودم و خيلي احساس تنهايي مي كردم. در غم از دست دادن او بر عكس هميشه كه گريه نمي كردم خيلي گريه كردم.... با خدا حرف زدم و گفتم كه خدايا چرا هر كسي را كه من دوست دارم رو داري از من مي گيري؟
ولي بالاخره اين ابتلائات جلوي روي هركس وجود داره.....
هر موقع به اصفهان كه شهر زادگاهم بود مي رفتم و به محله اي كه سابقا پدر و مادرم در آن بودند مي رفتم، به هر مغازه اي كه مي رفتم، همه عشق و محبتشان را نثارم مي كردند.دوستان پدرم از خاطرات پدرم مي گفتند. يكي ميگفت كه چطور آنروزي كه بچه اش مريض شده و در آستانه مرگ بود و پولي نداشت كه كسي كمكش كند و بچه اش رو نجات بدهد، پدرم بدون گرفتن هيچ پولي مستمر به بچه اش مراجعه مي كرد و داروهايش رو هم خودش تهيه مي كرد و چگونه بچه اش رو نجات داده بود. در همان وضعيت يك تعريف از پدرم مي كردند ، يك فحش هم به آخوندها مي دادند.
البته آنطرف قضيه را هم بگويم. يكبار يكي از به اصطلاح اقواممان، كه پاسدار بود، من را پيش دوستانش كه پاسدار بودند برد. آنها من را دوره كردند. خيلي چيزها بهم مي گفتند كه يادم نيست ولي چيزي كه در خاطرم مانده اين است كه يكي از آنها به من گفت فكر نكن كه پدر و مادرت كه نماز مي خواندند مسلمان بودند. ابن ملجم هم نماز مي خواند ولي حضرت علي را كشت...
لازم به ذكر است كه بگويم اين حرفها را اين پاسدار براي يك بچه هفت ساله داشت مي گفت . شايد نتوانيد تصور كنيد كه در اين مواقع آدم تحت چه فشاري مي رود. كسي دهن باز مي كند و چنين حرفهايي را در مورد عزيزترين كسانت كه خودت هم آنها را مي شناختي ميز ند.
يك مورد ديگر وقتي بزرگ شده بودم و حدود 15 سال داشتم، در صحبت با يكي ديگر از به اصطلاح اقوام وزارتي به او گفتم كه شما ميگوييد پدر و مادرم منافق بودند و آنها را اعدام كرديد ولي چرا مجيد را كه 16 سال داشت اعدام كرديد؟ وي در جواب به من گفت در حكومت اسلامي اگر كسي سنگ به شيشه بزند براي اينكه آن شيشه را بشكند، حكم محارب دارد!
يك مورد ديگر برخورد به اصطلاح داييم با من بود. اين فرد رئيس سپاه اصفهان بود. يادم است كه دفتر كارش در خيابان كمال اسماعيل اصفهان بود. يكبار كه ديگر هيچ كس را نداشتم با عموي پدرم، يكسري داروهايي را براي پدرم برداشتم و به درب همان سپاه كمال اسماعيل رفتم كه ظاهرا پدرم هم همانجا زنداني بود. پدرم اخيرا عمل قلب باز انجام داده بود و هنوز بخيه هاي نقطه عمل خوب نشده بود و يكسري داروهاي قلب را حتما بايد استفاده مي كرد. من هم همان دارو ها را برده بودم. بعد از اينكه ساعتها پشت درب زندان با عموي پدرم ايستاديم، نهايتا پاسداري آمد و گفت عمو نمي تواند بيايد و من تنها مي توانم بروم.
آن پاسدار من را به داخل برد. يادم است كه جايي پرده را كنار زدم و ديدم محوطه بزرگي بود كه زمينش چمن بود و درختان بلندي بود كه يكسري نفرات را به درخت بسته بودند.
بعد از آن من را به داخل اتاق كار به اصطلاح داييم برد. با ورودم هيچ واكنشي نشان نداد. نه سلامي و نه هيچ واكنشي. يادم نمي آيد چه مدت در آن اتاق روي يك صندلي نشسته بودم. بلاخره صبرم تمام شد و گفتم من اين داروها را بايد به بابام برسانم و الا او مي ميرد.
يكدفعه او از جا بلند شد و نايلون دارو را از من گرفت و پرت كرد و دستم را گرفت و از اتاق به بيرون پرت كرد و گفت مي خواهم كه او بميره....| اين هم محبت يك دايي بود در حق پسر خواهر 7 ساله اش!
سوال : اولين بار كه به ملاقات خواهرت زهره به زندان رفتي رو به ياد مياري؟ آيا ساير خواهران زنداني كه آنجا بودند و همگي مشتاق ديدنت بودند را بخاطر مياري ؟
وقتي خواهرم زهره زندان بود، نمي دانم چند بار به ملاقاتش رفتم. ولي يكبار به داخل زندان رفتم و فكر مي كنم يك روز از صبح تا شب در جمع خواهران هم بندي خواهرم بودم. كسي از آنها را به خاطر نمي آورم ولي چيزي كه از ان صحنه در ذهنم باقي مانده است اينست كه يك سالن بزرگ داشتند كه همه خواهران در آن بودند. همه شان وقتي با من مواجه مي شدند كلي خنده و شوخي مي كردند. اصلا مثل اينكه زنداني نبودند. يادم است كه خيلي شلوغ و پلوغ مي كردند. يك زمين واليبال هم در كنار سالن بود كه يكسري از آنها واليبال بازي مي كردند. نمي دانم چند تا از آن خواهران الان هستند و چندتايشان شهيد شده اند
سوال : چند ساله كه به ارتش آزاديبخش پيوستي؟ و قبل از آمدن به ارتش كجا بودي وچكار ميكردي؟
محمد شفايي :21 ساله بودم كه فعاليتم را حرفه اي كردم و در 22 سالگي به ارتش آزاديبخش آمدم. من از آمريكا به ارتش آمدم. آنجا در شهر گرينزبورو در ايالت كاروليناي شمالي زندگي مي كردم و در دانشگاه كاروليناي شمالي دوره مقدماتي پزشكي ام را شروع كردم و بعد از يكسال كه مي خواستم به ارتش آزاديبخش بپيوندم، دانشگاه را ترك كردم.
سوال : چي شد كه به ارتش آزاديبخش پيوستي؟ برخي ممكن است بگويند صرف انتقام جويي براي خانواده ات علت پيوستن تو به ارتش آزادي و مجاهدين بوده است ولي خودت بگو كه چه عواملي نقش داشت ؟
محمد شفايي : من در ايران بعد از اينكه خواهرم زهره به خارج رفت و به ارتش آزاديبخش پيوست يعني زمانيكه حدودا 12 سال داشتم ، ديگر در ملائي بودم كه زياد از اخبار سازمان مطلع نبودم. در ميان اقواممان هم افرادي كه رژيمي و فالانژ باشند كم نداشتيم كه مسمتر در مورد سازمان در ذهنم سم پاشي مي كردند كه برخي نمونه ها رو گفتم. خيلي بد و بيراه به مجاهدين مي گفتند و اينكه اينها گمراه شده اند و ...
من همواره يك تناقض را نمي توانستم در ذهنم حل كنم و آن اين بود كه من پدر و مادر خودم را مي شناختم كه چگونه انسانهايي بودند. چطور مي شود اينها كه چنين انسانهاي والايي به لحاظ انساني و اجتماعي بودند، هوادار سازماني باشند كه اينگونه رژيمي ها از آن بد مي گفتند؟!!
به همين خاطر نمي توانستم قبول كنم كه حرفهايي كه رژيمي ها مي زنند درست باشد. از طرفي هم در ذهنم مي گفتم نكند راست بگويند! به همين خاطر عزمم را جزم كردم كه از كشور خارج شوم. چون در شرايط اختناقي كه بودم نمي توانستم بفهمم كه چكار بايد بكنم. كتابهاي مختلفي مي خواندم كه ببينم وظيفه ام براي تغيير اين شرايط چيست و به اين نتيجه رسيده بودم كه بايد خارج شوم تا در يك محيط بدون اختناق بتوانم درست فكر كنم و تصميم بگيرم. ابتدا تصميم گرفته بودم كه درس بخوانم و شخصيتي مانند پدرم شوم و بتوانم به مردم كمك كنم. به همين خاطر شروع به نامه نگاري به دانشگاههاي مختلف كردم تا پذيرش بگيرم. در نهايت با سختي بسيار توانستم از كشور خارج شوم. وقتي مي خواستم از كشور خارج شوم به كسي نگفتم كه مانعم نشوند و رژيم هم روي اين موضوع هوشيار و حساس نشود . آن روزها در شرايطي بودم كه همه من رو به سمت درس خواندن و در پيش گرفتن يك زندگي عادي تشويق ميكردند حتي در آخرين روزهايي كه در ايران بودم يكي از فاميل هايم كه مي خواست حتي مثبت به من نصيحت كند گفت آنجا كه مي روي به درس و دانشگاهت بچسب، فكر نكن كه چون پدر و مادرت در اين راه رفته اند تو هم بايد در همان راه بروي.
در آمريكا هم تلاش زيادي كردم كه به سرعت وارد دانشگاه شده و زمان را از دست ندهم. در كنار واحدهاي درست بيولوژي و شيمي و .. كه مربوط به دوره مقدماتي پزشكي بود، رشته دومم را جامع شناسي انتخاب كردم. چون مي خواستم از طرفي مانند پدرم از طريق پزشكي به مردم كمك كرده و جا پايش بگذارم و هم اينكه بفهمم جامعه چه خبر است و كاري در جامعه بكنم. همزمان شروع كردم به خواندن روزنامه هاي ايراني. از همه چيز مي خواندم. مي خواستم پاسخ سوالي كه همواره در ذهنم سنگيني مي كرد را پيدا كنم. آيا مجاهدين واقعا از اهدافشان منحرف شده اند؟ آيا تهديد من اينست كه چون پدر و مادرم در اين راه رفته اند، من هم چشم بسته در اين راه بروم؟ به همين خاطر مي خواستم خوب بفهمم كه كار درست چيست كه انجام دهم. شروع كردم از دور فعاليتهاي سازمان را دنبال كردن. ابتدا خبر تظاهرات سازمان به مناسبت 30 تير در جلوي كاخ سفيد را در يكي از روزنامه هاي ايراني ديدم و به آنجا رفتم تا از دور مناسبات مجاهدين با يكديگر و هوادارانشان را ببينم كه چگونه است. بعد از مدتي توانستم شماره خواهرم زهره را پيدا كنم و با او تماس گرفتم. اولين تماس بعد از ساليان تماس سختي بود. در صحبت با او هرچه ذهنيت منفي در طي اين ساليان فاميل هاي رژيمي از سازمان در ذهنم ايجاد كرده بودند را به او گفتم. گفتم مي گويند شما منحرف شده ايد و ديگر راه حنيف را نمي رويد، چرا به عراق درحاليكه در جنگ با ما بود رفتيد؟. مي گويند مناسبتاتتان اينطور و انطور است و .... خواهرم به من گفت برو پيش بچه ها هرچه سوال داري بپرس و جواب بگير.
در برخوردهاي بعدي با هواداران و كادرهاي سازمان دوباره همان احساسات خوشي كه در بچگي در برخورد با بچه ها داشتم در ذهنم يادآوري شد. آن زمان براي من بهشت بود چون واقعا همه بچه ها دوست داشتني بودند. فكر مي كردم كه آن دوران ديگر تمام شده است ولي مي ديدم دوباره همان حس در من بيدار شده است. اين بود كه شور و اشتياقم به صحبت و بودن در بين بچه ها هر روز بيشتر مي شد. تصميم گرفتم كه دانشگاهم را از كاروليناي شمالي بياورم در ويرجينيا كه نزديك دفتر سازمان و نزديك تر به بچه ها باشم. ولي در كنار اين حس وقتي بچه ها را مي ديدم خيلي متناقض مي شدم. خلاصه اينكه يك تناقض بزرگ همواره اذيتم مي كرد. من عاشق درس خواندن بودم چون فكر مي كردم از اين طريق بايد كاري كنم. ولي مي ديدم كه بچه هايي هستند كه سال آخر بوده و داشته تز دكترايش را مي نوشته ولي درس را كنار گذاشته تا به ارتش آزاديبخش بيايد. يكي ديگر داشته ليسانسش را مي گرفته و آنرا ترك كرده و براي پيوستن به ارتش آمده . در تلاطم بودم. از يك طرف ندايي درونم ميگفت به درست بچسب كه به جايي برسي و بتواني كار مفيدي بكني، از طرف ديگر مي گفتم كه اگر همه اينها مي خواستند اينطور فكر كنند كه ديگر ارتش آزاديبخشي شكل نمي گرفت. ديگر همه بايد منتظر مي ماندند تا تحصيلات همه تمام شود و بعد ارتش را تشكيل دهند. خلاصه اينكه ديدم نمي توانم مدعي اين باشم كه مي خواهم كاري بكنم ولي بخواهم كه بقيه بروند ارتش و مبارزه كنند تا اينكه نوبت من بشود. يك شب كه داشتم فكر مي كردم اين تلاطم به اوج رسيد. آن شب سخت ترين شب زندگيم بود. از يك طرف شيريني ادامه تحصيل و گرفتن درجات بالا از بهترين دانشگاههاي امريكا و از يك طرف مجاهديني كه از همه اين مواهب براي آرمانشان گذشته بودند. وقتي به اين مجاهدين فكر مي كردم و ارزشهاي والايي كه در آنها بود، درونم طوفان مي شد. مي دانستم كه اين تصميم مسير زندگيم را تغيير مي دهد. در يك نقطه عزمم راجزم كردم كه من هم قيمت اين مبارزه را بدهم. به زبان امروزمان اينكه بدون چشمداشت بايد تصميم گرفت و فدا كرد. همين عنصري بود كه من در مجاهدين پيرامونم مي ديدم و جذب مناسبات آنها شده بودم. گرمي و عشقي كه در آن مناسبات مي ديدم آنقدر خيره كننده و چشمگير بود كه ديگر نمي توانستم به زندگي معموليم ادامه دهم. آنجا بود كه تصميم گرفتم كه تا به آخر مجاهد باشم .
سوال : در جريان حمله به اشرف رژيم وحشي آخوندي با فرستادن مزدورانش 52 تن از بهترين هاي مقاومت رو به شهادت رساند تو كدوميك از بچه ها رو بيشتر مي شناختي و يك خاطره از هر كدوم كه داري لطفا برامون تعريف كن
محمد شفايي : در جريان حمله به اشرف خيلي در تب و تاب و نگران بودم كه چه خبر شده است. يكي از بچه ها داشت اسامي شهدايي را كه اعلام مي شد مي نوشت. قلمش حركت كرد و روي كاغذ نوشت امير نظري. يكدفعه اندوهي شديد تمام وجودم را فرا گرفت. يكبار ديگر به خدا غر زدم كه خدايا چرا من نه و چرا همه كساني كه دوست دارم از كنارم مي روند و من مي مانم.
چيزي كه در آن لحظات كمي تسكينم مي داد اين بود كه من هم بزودي به آنها مي پيوندم. ”فهمنم من قضي نحبه و منهم من ينتظر”.
درونم با امير صحبت ميكردم كه به زودي مي آيم پيشت. آخر من خيلي امير را دوست داشتم. امير مثل برادرم بود. من عاشق امير بودم. امير حاوي ارزشهاي خيلي والاي مجاهدي بود. هر موقع با او برخورد مي كردم در سيمايش تمام ارزشهاي مجاهدي را سمبليزه مي ديدم. آخر جنس عواطف در مجاهدين فرق مي كند. بهمين خاطر هم از روابط خوني مجاهدين خيلي به هم نزديكترند و به يكديگر عشق مي ورزند. چون مجاهد كنار دستي تمام ارزشهاي والاي انساني رو برات سمبليزه ميكند . به همين خاطر آدم در او آرمانش را مي بيند و به همين خاطر دوست دارد به او بينهايت عشق بورزد.
امير مجاهد سرحالي بود كه هر موقع او را مي ديدي داشت سر به سر يكي مي گذاشت و خنده و شوخي اش براه بود. از طرف ديگر در موضعگيريها و مواضع ايدئولوژيك و در مقابل دشمن ذره اي شكاف نداشت و بسيار قاطع و جنگنده بود. امير عاشق برادر مسعود و خواهر مريم بود. سخنرانيهاي برادر را كلمه به كلمه حفظ بود. در صحبتهايش مثلا مي گفت در كتاب فلان برادر گفته.... و جمله برادر را عين همان كه در كتاب بود را مي گفت. خيلي وقتها من تعجب مي كردم. يكبار به او گفتم امير تو چطور كلمه به كلمات حرفهاي برادر را حفظي. گفت من عاشق برادرم ان كتاب را 20 بار خوانده ام.
ساير مجاهدين 10 شهريور هم هركدام دنيايي دارند. سعيد اخوان، كه گل سرخ ديگري نام گرفت. يادم مي آيد كه اول كه آمده بودند به او و برادرش محمد مي گفتيم گنجشكها. چون سبكبال از اين شاخه به آن شاخه مي پريدند و سرحال و شاداب بودند. سعيد شاخص تغيير و انقلاب بود. ظاهري آرام ولي در مقابل دشمن آتشين بود. يكبار كه بلندگوهاي دور و بر اشرف داشتند لجن پراكني مي كردند، يكي از مزدوران خائن كه سعيد را ديده بود، اسم او را صدا زد و گفت بيا پيش ما. سعيد بر شوريده بود و بلندگوي خودمان را گرفت و شروع به شعار دادن كرد. با صداي بلند و كوبنده: ”اي مزدور ولايت برگرد برو سفارت / اي خائن كثافت اسب كهر را بنگر

سوال : از قلب ليبرتي اين رزمگاه مجاهدين چه پيامي براي جوانان هموطن و خانواده شهدا داري ؟
محمد شفايي : برادر يك روز گفت كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. اين جمله را بايد با خط زرين نوشت. نمي دانم كه چطور مي توانم احساس و فهمم را نسبت به اين جمله بيان كنم. الان فكر مي كنم با توجه به وقايع سوريه و عراق ، هم خودمان و هم مردم قهرمان سوريه و عراق اين جمله را با تمام پوست و گوشت و استخوانشان لمس و حس مي كنند. ما هم جز خودمان كس ديگري را نداريم. يك طرف دشمنان هستند و يك طرف هم قولهاي خيانت شده آمريكا و سازمان ملل. لذا روي هيچ چيز نمي شود حساب كرد، الا عنصر انساني خودمان. در انقلاب خواهر مريم ما آموخته ايم كه اگر به خودمان باور كنيم، درونمان انرژي لايزالي وجود دارد. براي استخراج اين انرژي لايزال، كه نه رژيم و نه هيچ قدرتي توان مقابله با آنرا ندارد نياز است كه از خودمان و تمايلات خودمان بگذريم. نياز است كه فدا كنيم. هرچه درجه فدايمان بيشتر باشد و هرچه از تمايلات فردي بيشتر بگذريم به هدفمان نزديك تر مي شويم. لذا پيامم اين است كه فقط و فقط بايد در اين راه فدا كرد و فدا كرد و فدا.

در مورد خانواده شهدا مسوليت فدا كردن چند برابر است. چراكه هر شهيدي پيامي را دارد مي دهد. هركس در كنار شهيدي بوده است، در معرض فرصتي استثنايي بوده است. چرا كه در كنار آن شهيد با ارزشهاي والاي انساني و مجاهدي آشنا شده است. اين آگاهي مسئوليت مي آورد و پاسخگويي به مسئوليت هم درقيام به همان مسئوليتي م

ي باشد كه شهدا پيام آنرا داده اند.
سوال : نقش هر مجاهد ايستاده بر آرمان مردم رو چطور مي بيني و پاسخ جنايات رژيم را چگونه ميدهي؟
محمد شفايي : رژيم پس مانده خميني و آخوندها تمام تبليغاتشون رو بر اين سوار كرده اند كه بگويند كه يك عده را كشته اند و بقيه را هم نفله كرده اند و صدايي از كسي در نمي آيد و آنها هم بر اريكه قدرت تكيه زده اند. ولي ما مجاهدين مي گوييم كه اگر يك مجاهد هم در اين دنيا باشد، اي رژيم منفور ولايت فقيه تو را سرنگون مي كنيم. اين تعهد و مسوليت ماست. مجاهدين هم اثبات كرده اند كه به حرف و تعهدي كه مي زنند پايبند هستند و روي هوا حرف نمي زنند.
برادر يكبار گفت اگر اشرف بايستد جهاني به ايستادگي بر مي خيزد. يك زمان هم امام حسين با 72 نفر بود و در يك تعادل قواي كاملا نابرابر، ولي ايستادگي و ذوب آنها در آرمانشان چنان طنيني در تاريخ داشت كه الان بعد از 1400 سال، هنوز در گوش آدم زنگ مي زند و آدم را به ايستادگي در مقابل ظلم فرا مي خواند.
يك زمان من فكر مي كردم كه با اينهمه جناياتي كه خميني كرده و مملكت خرابي كه ساخته تا چند سال اين مملكت بعد از سرنگوني آباد مي شود. ولي در سالهاي اخير كه هرچه بيشتر در انقلاب خواهر مريم بزرگ شدم، با ديدن روحيه بالا و شگرفي كه خواهر مريم در ايرانيان اشرف نشان درخارج كشور زنده كرده ، به عينه ديدم كه مجاهد خلق مي تواند بسرعت زخمهاي خلقش را التيام ببخشد. مجاهدي كه از همه چيز خودش گذشته و همه چيز را براي ديگران مي خواهد، هركاري مي كند تا رژيم را جارو كند. هركار مي كند تا بر دستهاي كودكان خياباني بوسه بزند، دست و روي آنها را بشورد و آنها را به دنبال بازي كردنهاي كودكانه و درس و مدرسه بفرستد. هر كاري مي كند تا ديگر كسي نتواند دختركان معصوم را آزار و اذيت كند. بله اين رسالت نسل ما مجاهدين و هر هوادار مجاهدين است كه زخمهايي را كه خميني و آخوندها ايجاد كردند، به سرعت التيام ببخشيم و خواهر مريم و برادر مسعود را به ايران برسانيم كه آنها پاسخ همه جنايتهاي رژيم هستند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر